بردم پناه از شب سرما به فاطمه
از درۀ درندۀ دنیا به فاطمه
آویختم به رشته‌ی نوری‌ که می‌‌‌رسید
از چار سو به ساقۀ طوبی به فاطمه 
رازی که هیچ‌وقت نگفتم به هیچ‌کس..
آهی شدم که بسپرم آن را به فاطمه
من، ابرسنگ ساکت تنها، گریختم
از کوه و دشت و جنگل و دریا به فاطمه
افتاد دانه دانۀ اشکم به دامنش 
نزدیک بودم این همه آیا به فاطمه؟
*
آنقدر روشن است و درخشان که داده‌ای
ای عشق نام نامی زهرا به فاطمه
"من سردم است" در ته این ظلمت نمور
دست مرا بگیر خدایا به فاطمه...

#اعطم_سعادتمند

+ تاريخ ۱۳۹۹/۱۰/۲۶ساعت نويسنده اعظم سعادتمند |