تبليغاتX
گنجشکهای پاییز
گنجشکهای پاییز

پرستوها اگر رفتند گنجشکان که می مانند چرا دلتنگ باید باشم از کوچ پرستوها

 

از شنبه ها یی که گذشت

فردا

تاریکتر است که می روم

تاریکتر که می آیم

شنبه سخت ترین روز جهان است.

 می گویم تمام خواهد شد  تمام خواهد شد

شنبه های عزیز من

چرا حسّتان نمی کنم؟

چرا یادم نمی آید  شنبه ها ...

 

نوشته شده در ساعت توسط گنجشکهای پاییز| |
 

شنبه ۹/آبان/۸۸:

 

تاریک بود که آمدم

تاریکتر که رفتم

جهان روزنه ای بود

                  از تاریکی به تاریکی

 

یکشنبه ۱۰/آبان/۸۸

 

زیر دریایی آبی

با صندلیهای آبی  پرده های آبی مسافران آبی ناخدایی با پیراهن آبی 

 آبی پشت آبی  آب پشت آب

یکشنبه ها آبی تر است از چند شنبه ها

بیشتر دوستت دارم یکشنبه  از چند شنبه ها انگار

 

دوشنبه۱۱/آبان/۸۸:

 

خوابم می آید بسکه گریه شنیده ام دیشب

خوابم نمی برد در مینی بوس

چشمهایم را می بندم

حالا جهان من ساکن است  جهانها هر قدر که دلشان می خواهد بچرخند

من ایستاده ام

 

سه شنبه۱۲/آبان/۸۸:

 

از سفری به سفر دیگر

مینی بوسی که پنجره هایش چشمهای تو بود

و  به گذشتن معتاد

بیشتر از چرخ روزگار و آب جویبار

...

پیاده شدی

دست می کشم

به گرمای محزون صندلیهای پس از رسیدن.

 

 

نوشته شده در ساعت توسط گنجشکهای پاییز| |
 

ساعت ۶ صبح تاریک و تاریکتر می شود

چقدر تاریکی صبح را دوست دارم بی خیال اینکه در ذهن رهگذران پراکنده ی این خیابانها چه می گذرد

شاید:کیست این زن که سایه های سیاه به سر دارد و میان ماشینها فقط به چراغ مینی بوس آبی

 لبخند می زند

و کیف مدرسه اش  دارد منفجر می شود  از فرمول و حرکت و نیرو

 از سفر و سیب و واژه هایی که آرزوی شعر شدن دارند 

 رویای انفجار از شبهای بمباران با من است 

چه وزن سنگینی است بر شانه هایم

                                                                    ۵ / آبان ماه / ۸۸


 *خاک و گیاه و کوه پر رنگند

 جوهر خودکارم  سیاهی می رود هنگام باریدن چشمهای تو

*باران قشنگی می بارید توی حیاط مدرسه روی شیشه ی کلاس  روی کیف و کتابم...

*مینی بوس باران دیده ای خواهی شد اگر همسفر چشمهای من و آسمان پاییز باشی.

 

نوشته شده در ساعت توسط گنجشکهای پاییز| |
 

آوازهای بومی دیگران

در سرم میچرخد تا مینی بوس می رسد به لبهای پرتگاه 

باد می وزد بر جهان

بر این هندسه ی نا متقارن

این کولی رقاصه از دریچه ها چه می خواهد؟

باد می وزد بر جهان و می بردم  به دنیاهای سحر آمیز ِ آدمیان گذشته ام

قلبت را کجا جستجو کنم؟

در میان سکه های عصر آهن یا فرمانروایان قطب جنوب...

چند میلیون سال از یخبندان دستهای ما می گذرد؟

گوش می سپارم شاید بدانم

متعلق به کدام ترانه ی نا فراموش روزگارانم.


*مداد جادویی که  مشقهایم را می نوشت کاش شعرهایم را هم

*تقصیر آهنگهای اسپانیایی نیست از کودکی عاشق جادوگران بودم!

*ببخش خسته بودم از سادگی تو ای پری

 *مینی بوسی که می رسد به لبهای پرتگاه 

نوشته شده در ساعت توسط گنجشکهای پاییز| |
 

مینی بوس آبی سرماخورده است

صدای سرفه هایش در هوای مستطیلی که می بینم سر می خورد

سرمای ساعت  شش و بیست دقیقه از شکاف شیشه ها می خزد زیر چادرم 

احساس می کنم" بادبادکی سبک و ولگردم بر پشت بامهای مه آلود آسمان"

و  آسمان از پشت پرده های آبی پررنگتر است

راستی سیمهای برق که همراه ما سفر می کنند

چه شاخه های خوبیند برای پرندگان شکست خورده از عاشقی درخت!

"هنوز در سفرم" را دست گرفته ام اما مگر می شود چشمهایم قرار بگیرد روی کلمات

انگار در گذر از پیچیده ترین جاده های جهانم...


این اولین مینی بوس نوشته ی من است اگر لرزش دل و دستم بگذارد

اگر باران بگذارد

اگر  تو ای پری  بگذاری

خواهم نوشت تا راهم را تقسیم کنم میان کلمات و میان آدمهایی که گذارشان می افتد به آواز

گنجشکهای بی سرزمین.

 

 

نوشته شده در ساعت توسط گنجشکهای پاییز| |
 

همه هستند بعد از مدتها

 همه ی خانواده  منهای تو

مژگان و کیمیا آمده اند و چقدر خوشحالم که آمده اند

نمی دانستم که اینقدر دوستشان دارم

همه اشان را دوست دارم

همه ی خواهرها و برادر هایم را

مادرم را

و بیشتر از همه  این روزها تو را.


*کمتر می نویسم چون نمی دانم کدام گوشه ی حرفها یم را زودتر بنویسم؟

*دارم کم کم عادت می کنم به هوای مینی بوس آبی...

*آسمان پشت پنجره ی دستمالی شده ی مینی بوس را هم دوست دارم  باورم نمی شود!

*این مدرسه ی محاصره در کوه ها  آرزوی کودکیم بود.چقدر دیر به آرزویم رسیدم 

حالا که  فراموشش کرده ام.

* میبینمت که بالای کوه نشسته ای و مرا از دریچه ی کلاس می نگری حواسم را پرت کن!

  دلم میخواهد وقتی حواسم نیست  نگاهم کنی 

*به شدت دنبال آهنگهای جدیدم   جاده را با آهنگ بیشتر دوست دارم.

 

نوشته شده در ساعت توسط گنجشکهای پاییز| |
 

دارم مدام فکر می کنم که چقدر همه چیز خنده دار است

بعد از آن همه گریه های کشدار افتاده ام به خنده هایی که خیلی بلندند و صدایشان را فقط خودم می شنوم

 از من که گذشت شاعر شوم دیگر سودای شاعر شدن در سر ندارم شما که هنوز فرصت دارید نگذارید 

دیر بشود.فکر میکنم شعر میگویم چون شعر را دوست دارم فقط همین.

انگیزه های بزرگ باشد برای شاعران بزرگ.

 

نوشته شده در ساعت توسط گنجشکهای پاییز| |
 

دارم یه آدم آهنی واقعی می شم

دیگه گریه نمی کنم

حتی با تو ای پری....

فقط نگاه می کنم

از پشت شیشه های کثیف

به آسمون بی ابر و جاده ای که تمومی نداره

چشمام می سوزه از خشکی نگاه هام

همیشه در سفرم...

 

 

نوشته شده در ساعت توسط گنجشکهای پاییز| |
 

هی!

بارانیت را پوشیده ای چرا؟

اشکم در نمی آید

نمایش تمساحها

از چشمهای دیگری

                                  پخش می شود

 

 

نوشته شده در ساعت توسط گنجشکهای پاییز| |
 

بعضیهامی گفتند بروم خودم را به دکتر اعصاب نشان دهم

ولی صحبت کردن با دوستی که بفهمد دردت چیست چه معجزه ای میکند


امروز حرفهای خانم طوسی و خانم بختیاری معجزه کردند برای زندگی من.

نوشته شده در ساعت توسط گنجشکهای پاییز| |
 

چقدر متنفرم از رییس سازمان آموزش و پرورش استان قم

چقدر متنفرترم از رییس آموزش و پرورش بخش خلجستان

شعور هر دوی این آقایان را روی هم بگذاری به اندازه ی بیشعورترین حیوان روی زمین نمی شود

حالا دیگر با خیال راحت می توانم کفشهای رنگارنگ بپوشم و 

همه ی خیابانهای شهر خون و قیام را گز کنم

حالا می توانم ناخنهایم را هرقدر که دلم می خواهد بلند کنم  حالا....

حالا چه لذتی دارد وقتی هیچکس نیست که جاسوسیت را بکند.


هیچی!دلم یه خواب طولانی میخواد .بدون دغدغه و نگرانی و کابوس .

از جنگیدن با هاشون خستم من از جنس اونا نبودم.

 

 

نوشته شده در ساعت توسط گنجشکهای پاییز| |
 

مرا نه سر نه سامون آفریدند

پریشونم پریشون آفریدند

پریشون خاطرون رفتند در خاک

مرا از خاک ایشون آفریدند

 

 

از میلیاردها

فقط یکی است

که خودکارش

از چشمهای تو

پررنگتر است

و روزها را  شب میکند

تا از پشت پلکهایت

دروغهای عاشقانه تر بنویسد


* فردا آیا

 تولدم خواهد بود؟

*  از همه ی دوستانی که  تبریک گفتند سپاسگزارم

 

نوشته شده در ساعت توسط گنجشکهای پاییز| |
 

فردا اولین روز مدرسه ی منه.

دلم نمی خواد صبح بشه

دلم خیلی دلواپسه

می ترسم

نمی دونم همه اینطورین یا من هنوز  یه بچه ی زود رنج  دلتنگ لوسم؟

کلاس اول که بودم از مدرسه متنفر بودم با اینکه معلمم و بچه های کلاس خیلی با من مهربون بودن ولی

من همیشه احساس خفگی می کردم

یادمه یه بار الکی از بغل دستیم پیش مامانم شکایت کردم.گفتم سر کلاس اذیتم می کنه(در صورتی که

اون دختر بیچاره خیلی من و دوست داشت حتی مشقام و سر کلاس برام می نوشت)

مامانم اومد مدرسه به خانم معلممون گفت .هنوز احساس گناه می کنم دهنش از تعجب باز مونده بود

گفت من که با تو دوستم مشقات و برات می نویسم آخه ....بعد هق و هق گریه کرد.

ولی از فرداش دوباره دوستم بود.

 

نوشته شده در ساعت توسط گنجشکهای پاییز| |
 

اینجا را اگر فرصت کردید بخوانید:

درباره ژاله قائم مقامي- شاعر

نوشته شده در ساعت توسط گنجشکهای پاییز| |
 

پاییز

 آمد

در قیافه ای از غرب

معدنی از طلا

جویباری از مس برگذرگاه باد

 

با روبانهای سبز و

گوشواره های انگور 

دخترانش را زیبا نمی کند

                                           پاییز

پس می مانی

میان زنانی که           

 گریه نمی کنند و

سرما نمی خورند 

پیش از رفتن اما

معشوق تابستانی من

بارانیت را بپوش تا

 در آغوش بگیرمت

 

نوشته شده در ساعت توسط گنجشکهای پاییز| |
 

آن شب هم

آن شب که در گورستان به هم رسیدیم و باران از شانه هایمان می بارید

باران می بارید


ساعتها زیر باران ایستادن روبروی تو و با تو از نگفتنی ها گفتن زیر نگاه تعجب آمیز و گاه تمسخر آمیز

رهگذران چه سرماخوردگی لذت بخشی دارد بانو.

حسرت یک لحظه ی امروز را در تمام شبهای رمضان با خود کشیده بودم

چقدر خوبند دردها وقتی بهانه می شوند برای تو را صدا کردن

نوشته شده در ساعت توسط گنجشکهای پاییز| |
 

 چراغها خاموش

 شبهای بمباران را می خواهم

 و دختری که از تابوت مردان شهر

 گلهای محمدی می چید

 برای گیسوانی که بلند گریه می کردند

 بر گور خیالیش

 نه

  چراغها را که روشن کنی

 از کشیدگی انگشتهای پدر

                                        بارانی گرم به جا مانده بر شبها

                                     


 و خاک: آخرین وعده ی زندگی

نوشته شده در ساعت توسط گنجشکهای پاییز| |
 

: آرزوی دویدن خیلی بزرگ است برای لاک پشتها

بزرگتر

برای حلزونها

ـ در گستره ی ادراک تو

فقط خرگوشها می دوند؟


و شعر مال من و روزنامه مال خودت            که دلخوشی به همین حرفها مصاحبه ها

نوشته شده در ساعت توسط گنجشکهای پاییز| |
 

مهی کز دوریش در خاک خواهم کرد جا امشب

به خاکم گو میا فردا، به بالینم بیا امشب

مگو فردا برت آیم که من دور از تو تا فردا

نخواهم زیست خواهم مرد یا امروز یا امشب

ز من او فارغ و من در خیالش تا سحر کایا

بود یارش که و کارش چه و جایش کجا امشب

 شدی دوش از بر امشب آمدی اما ز بیتابی

کشیدم محنت صد ساله هجر از دوش تا امشب

 شب هجر است و دارم بر فلک دست دعا اما

به غیر از مرگ حیرانم چه خواهم از خدا امشب

چو فردا همچو امروز او ز من بیگانه خواهد شد

گرفتم همچو دیشب گشت با من آشنا امشب

ندارم طاقت هجران چو شب‌های دگر هاتف

چه یار از من شود دور و چه جان از تن جدا امشب

نوشته شده در ساعت توسط گنجشکهای پاییز|
 

باران شدیدتر شده گنجشکهای خیس

نوک می زنند پنجره را با صدای خیس

جاری است روی دفتر این روزهای من

یک بغض تا نخورده و یک رد پای خیس

این فصل سرد روح مرا مسخ کرده است

کو دستهای گرم تو در این هوای خیس

می ترسم از هجوم هوسهای ناروا

پنهان کنید سیب مرا شاخه های خیس

تکلیف چشمهای سیاهم که روشن است

رسم خطوط فاصله با جای پای خیس

باران شدیدتر شده خودکار آبیم

دیگر نمی نویسد از این ماجرای خیس

                                                                   تاریخ:یادم نیست خیلی وقته پیش


هنوز یادمه.

نوشته شده در ساعت توسط گنجشکهای پاییز| |