تبليغاتX
گنجشکهای پاییز
گنجشکهای پاییز

پرستوها اگر رفتند گنجشکان که می مانند چرا دلتنگ باید باشم از کوچ پرستوها

 

از زمستان کوچه

تا زمستان کنار بخاری

به ضخامت همین شیشه فاصله است

همین که از شبهای بمباران به سلامت باز گشته

از چراغ گرد سوز شبهای بی برقی

تا لامپهای کم مصرف این روزها

به روشنی دو تا چشم خاکستری فاصله است دوتا چشم خاکستری پررنگ که هیمه ی زمستان بودند و

غروب خنک کوه های دور دست تابستان


*خدایا یه کاری کن امشب یه برف خوشگل بیاد

*اگه برف بیاد چیکار کنم  بدون کفش زمستونی ؟

*این روزها خیلی سردم می شه و به خودم می گم:"شاعر شدن به غیر دل آزردگی نبود"  

                                                                                                                 (آقای شیری)

*صدام در نمیاد بد جور سرما خوردم

 

نوشته شده در ساعت توسط گنجشکهای پاییز| |
 

سرخورده ام از غربت

شهر من

قم نیست کاشان نیست تهران نیست..."شهر من گم شده است"

چه حس کشنده ای است غربت

این خیابانها  مال من نیستند بیگانه اند با من

این آدمها بیگانه اند بامن

و شاعران بیگانه تر

حالا دیگر ایمان آورده ام به تنهایی


*از دوستانم عذر می خواهم اگر دل و دست پیام گذاشتن ندارم این روزها برایشان ولی می خوانمشان

*آمده ام از سفر و دوباره می روم به سفر چطور سهراب می تواند هنوز در سفر باشد....هنوز

من از خیابانها  خسته ام از چرخها از پله ها....

 

 

نوشته شده در ساعت توسط گنجشکهای پاییز| |
 

چه چهارشنبه ی بدی بود

پر از حس هیچ بودن

انگار نمی توانم بدون تاکسیها و مینی بوسها و اتوبوسها زندگی کنم

احساس مورچگی دارد دیوانه ام می کند

مورچه ی سیاهی که در تاریکی راه لانه اش را گم کرده است

همیشه عاشق دیدن ملکه ها بودم 

از همه بیشتر ملکه ی مورچه ها  چقدر لانه ی مورچه ها را خراب می کردم تا شاید نشانی از ملکه ...

فکر می کردم ملکه ی مورچه ها باید خیلی قشنگ باشد قشنگتر از مادر هاچ زنبور عسل

ولی حالا فکر می کنم ملکه ی مورچه ها زیبایی غم انگیزی است...


اینکه سطرهایم به هم ربطی ندارند به من هیچ ربطی ندارد

باید می نوشتم کمی از اراجیفم را تا منفجر نشوم

 

نوشته شده در ساعت توسط گنجشکهای پاییز| |
 

پاییز راپای درختان گردو ریخته اند

بر  نخستین وعده ی چشمهایت

اگرباران به عقب برگردد و بگیرد بر چهارشنبه ی دیدار

و من آنقدر ثروتمند

که شعری خریده باشم و بچرخم پا به پای ماشینها

شاید صدا به عقب برگردد

شاید 

 بشنوم....

 

 

نوشته شده در ساعت توسط گنجشکهای پاییز| |
 

از شنبه ها یی که گذشت

فردا

تاریکتر است که می روم

تاریکتر که می آیم

شنبه سخت ترین روز جهان است.

 می گویم تمام خواهد شد  تمام خواهد شد

شنبه های عزیز من

چرا حسّتان نمی کنم؟

چرا یادم نمی آید  شنبه ها ...

 

نوشته شده در ساعت توسط گنجشکهای پاییز| |
 

شنبه ۹/آبان/۸۸:

 

تاریک بود که آمدم

تاریکتر که رفتم

جهان روزنه ای بود

                  از تاریکی به تاریکی

 

یکشنبه ۱۰/آبان/۸۸

 

زیر دریایی آبی

با صندلیهای آبی  پرده های آبی مسافران آبی ناخدایی با پیراهن آبی 

 آبی پشت آبی  آب پشت آب

یکشنبه ها آبی تر است از چند شنبه ها

بیشتر دوستت دارم یکشنبه  از چند شنبه ها انگار

 

دوشنبه۱۱/آبان/۸۸:

 

خوابم می آید بسکه گریه شنیده ام دیشب

خوابم نمی برد در مینی بوس

چشمهایم را می بندم

حالا جهان من ساکن است  جهانها هر قدر که دلشان می خواهد بچرخند

من ایستاده ام

 

سه شنبه۱۲/آبان/۸۸:

 

از سفری به سفر دیگر

مینی بوسی که پنجره هایش چشمهای تو بود

و  به گذشتن معتاد

بیشتر از چرخ روزگار و آب جویبار

...

پیاده شدی

دست می کشم

به گرمای محزون صندلیهای پس از رسیدن.

 

 

نوشته شده در ساعت توسط گنجشکهای پاییز| |
 

ساعت ۶ صبح تاریک و تاریکتر می شود

چقدر تاریکی صبح را دوست دارم بی خیال اینکه در ذهن رهگذران پراکنده ی این خیابانها چه می گذرد

شاید:کیست این زن که سایه های سیاه به سر دارد و میان ماشینها فقط به چراغ مینی بوس آبی

 لبخند می زند

و کیف مدرسه اش  دارد منفجر می شود  از فرمول و حرکت و نیرو

 از سفر و سیب و واژه هایی که آرزوی شعر شدن دارند 

 رویای انفجار از شبهای بمباران با من است 

چه وزن سنگینی است بر شانه هایم

                                                                    ۵ / آبان ماه / ۸۸


 *خاک و گیاه و کوه پر رنگند

 جوهر خودکارم  سیاهی می رود هنگام باریدن چشمهای تو

*باران قشنگی می بارید توی حیاط مدرسه روی شیشه ی کلاس  روی کیف و کتابم...

*مینی بوس باران دیده ای خواهی شد اگر همسفر چشمهای من و آسمان پاییز باشی.

 

نوشته شده در ساعت توسط گنجشکهای پاییز| |
 

آوازهای بومی دیگران

در سرم میچرخد تا مینی بوس می رسد به لبهای پرتگاه 

باد می وزد بر جهان

بر این هندسه ی نا متقارن

این کولی رقاصه از دریچه ها چه می خواهد؟

باد می وزد بر جهان و می بردم  به دنیاهای سحر آمیز ِ آدمیان گذشته ام

قلبت را کجا جستجو کنم؟

در میان سکه های عصر آهن یا فرمانروایان قطب جنوب...

چند میلیون سال از یخبندان دستهای ما می گذرد؟

گوش می سپارم شاید بدانم

متعلق به کدام ترانه ی نا فراموش روزگارانم.


*مداد جادویی که  مشقهایم را می نوشت کاش شعرهایم را هم

*تقصیر آهنگهای اسپانیایی نیست از کودکی عاشق جادوگران بودم!

*ببخش خسته بودم از سادگی تو ای پری

 *مینی بوسی که می رسد به لبهای پرتگاه 

نوشته شده در ساعت توسط گنجشکهای پاییز| |
 

مینی بوس آبی سرماخورده است

صدای سرفه هایش در هوای مستطیلی که می بینم سر می خورد

سرمای ساعت  شش و بیست دقیقه از شکاف شیشه ها می خزد زیر چادرم 

احساس می کنم" بادبادکی سبک و ولگردم بر پشت بامهای مه آلود آسمان"

و  آسمان از پشت پرده های آبی پررنگتر است

راستی سیمهای برق که همراه ما سفر می کنند

چه شاخه های خوبیند برای پرندگان شکست خورده از عاشقی درخت!

"هنوز در سفرم" را دست گرفته ام اما مگر می شود چشمهایم قرار بگیرد روی کلمات

انگار در گذر از پیچیده ترین جاده های جهانم...


این اولین مینی بوس نوشته ی من است اگر لرزش دل و دستم بگذارد

اگر باران بگذارد

اگر  تو ای پری  بگذاری

خواهم نوشت تا راهم را تقسیم کنم میان کلمات و میان آدمهایی که گذارشان می افتد به آواز

گنجشکهای بی سرزمین.

 

 

نوشته شده در ساعت توسط گنجشکهای پاییز| |
 

همه هستند بعد از مدتها

 همه ی خانواده  منهای تو

مژگان و کیمیا آمده اند و چقدر خوشحالم که آمده اند

نمی دانستم که اینقدر دوستشان دارم

همه اشان را دوست دارم

همه ی خواهرها و برادر هایم را

مادرم را

و بیشتر از همه  این روزها تو را.


*کمتر می نویسم چون نمی دانم کدام گوشه ی حرفها یم را زودتر بنویسم؟

*دارم کم کم عادت می کنم به هوای مینی بوس آبی...

*آسمان پشت پنجره ی دستمالی شده ی مینی بوس را هم دوست دارم  باورم نمی شود!

*این مدرسه ی محاصره در کوه ها  آرزوی کودکیم بود.چقدر دیر به آرزویم رسیدم 

حالا که  فراموشش کرده ام.

* میبینمت که بالای کوه نشسته ای و مرا از دریچه ی کلاس می نگری حواسم را پرت کن!

  دلم میخواهد وقتی حواسم نیست  نگاهم کنی 

*به شدت دنبال آهنگهای جدیدم   جاده را با آهنگ بیشتر دوست دارم.

 

نوشته شده در ساعت توسط گنجشکهای پاییز| |
 

دارم مدام فکر می کنم که چقدر همه چیز خنده دار است

بعد از آن همه گریه های کشدار افتاده ام به خنده هایی که خیلی بلندند و صدایشان را فقط خودم می شنوم

 از من که گذشت شاعر شوم دیگر سودای شاعر شدن در سر ندارم شما که هنوز فرصت دارید نگذارید 

دیر بشود.فکر میکنم شعر میگویم چون شعر را دوست دارم فقط همین.

انگیزه های بزرگ باشد برای شاعران بزرگ.

 

نوشته شده در ساعت توسط گنجشکهای پاییز| |
 

دارم یه آدم آهنی واقعی می شم

دیگه گریه نمی کنم

حتی با تو ای پری....

فقط نگاه می کنم

از پشت شیشه های کثیف

به آسمون بی ابر و جاده ای که تمومی نداره

چشمام می سوزه از خشکی نگاه هام

همیشه در سفرم...

 

 

نوشته شده در ساعت توسط گنجشکهای پاییز| |
 

هی!

بارانیت را پوشیده ای چرا؟

اشکم در نمی آید

نمایش تمساحها

از چشمهای دیگری

                                  پخش می شود

 

 

نوشته شده در ساعت توسط گنجشکهای پاییز| |
 

بعضیهامی گفتند بروم خودم را به دکتر اعصاب نشان دهم

ولی صحبت کردن با دوستی که بفهمد دردت چیست چه معجزه ای میکند


امروز حرفهای خانم طوسی و خانم بختیاری معجزه کردند برای زندگی من.

نوشته شده در ساعت توسط گنجشکهای پاییز| |
 

چقدر متنفرم از رییس سازمان آموزش و پرورش استان قم

چقدر متنفرترم از رییس آموزش و پرورش بخش خلجستان

شعور هر دوی این آقایان را روی هم بگذاری به اندازه ی بیشعورترین حیوان روی زمین نمی شود

حالا دیگر با خیال راحت می توانم کفشهای رنگارنگ بپوشم و 

همه ی خیابانهای شهر خون و قیام را گز کنم

حالا می توانم ناخنهایم را هرقدر که دلم می خواهد بلند کنم  حالا....

حالا چه لذتی دارد وقتی هیچکس نیست که جاسوسیت را بکند.


هیچی!دلم یه خواب طولانی میخواد .بدون دغدغه و نگرانی و کابوس .

از جنگیدن با هاشون خستم من از جنس اونا نبودم.

 

 

نوشته شده در ساعت توسط گنجشکهای پاییز| |
 

مرا نه سر نه سامون آفریدند

پریشونم پریشون آفریدند

پریشون خاطرون رفتند در خاک

مرا از خاک ایشون آفریدند

 

 

از میلیاردها

فقط یکی است

که خودکارش

از چشمهای تو

پررنگتر است

و روزها را  شب میکند

تا از پشت پلکهایت

دروغهای عاشقانه تر بنویسد


* فردا آیا

 تولدم خواهد بود؟

*  از همه ی دوستانی که  تبریک گفتند سپاسگزارم

 

نوشته شده در ساعت توسط گنجشکهای پاییز| |
 

فردا اولین روز مدرسه ی منه.

دلم نمی خواد صبح بشه

دلم خیلی دلواپسه

می ترسم

نمی دونم همه اینطورین یا من هنوز  یه بچه ی زود رنج  دلتنگ لوسم؟

کلاس اول که بودم از مدرسه متنفر بودم با اینکه معلمم و بچه های کلاس خیلی با من مهربون بودن ولی

من همیشه احساس خفگی می کردم

یادمه یه بار الکی از بغل دستیم پیش مامانم شکایت کردم.گفتم سر کلاس اذیتم می کنه(در صورتی که

اون دختر بیچاره خیلی من و دوست داشت حتی مشقام و سر کلاس برام می نوشت)

مامانم اومد مدرسه به خانم معلممون گفت .هنوز احساس گناه می کنم دهنش از تعجب باز مونده بود

گفت من که با تو دوستم مشقات و برات می نویسم آخه ....بعد هق و هق گریه کرد.

ولی از فرداش دوباره دوستم بود.

 

نوشته شده در ساعت توسط گنجشکهای پاییز| |
 

اینجا را اگر فرصت کردید بخوانید:

درباره ژاله قائم مقامي- شاعر

نوشته شده در ساعت توسط گنجشکهای پاییز| |
 

پاییز

 آمد

در قیافه ای از غرب

معدنی از طلا

جویباری از مس برگذرگاه باد

 

با روبانهای سبز و

گوشواره های انگور 

دخترانش را زیبا نمی کند

                                           پاییز

پس می مانی

میان زنانی که           

 گریه نمی کنند و

سرما نمی خورند 

پیش از رفتن اما

معشوق تابستانی من

بارانیت را بپوش تا

 در آغوش بگیرمت

 

نوشته شده در ساعت توسط گنجشکهای پاییز| |
 

آن شب هم

آن شب که در گورستان به هم رسیدیم و باران از شانه هایمان می بارید

باران می بارید


ساعتها زیر باران ایستادن روبروی تو و با تو از نگفتنی ها گفتن زیر نگاه تعجب آمیز و گاه تمسخر آمیز

رهگذران چه سرماخوردگی لذت بخشی دارد بانو.

حسرت یک لحظه ی امروز را در تمام شبهای رمضان با خود کشیده بودم

چقدر خوبند دردها وقتی بهانه می شوند برای تو را صدا کردن

نوشته شده در ساعت توسط گنجشکهای پاییز| |